چشم می بندم
هیچ نیست جز لکه های نوری گریزان
که در آن پرتاب شده ای
می ترسانی مرا
این که کجای زمین ایستاده ام
بدهکار کدام آسمانم
همراهی ات با کدام ستاره
نگران ترم کرده است
می ترسم بر چهره ات خط بکشم!
من از این غریبه ها می ترسم
از ماسک های بی چهره ای که کلید می اندازند به قفل اطاق ام.
اما در راهروها گم شده اند.