شعری دراز شده بر کف


 

در عقیم ترین زمستانِ شهر باردار شدم با ویاری از دیوار و حروف. حرف می خوردم دیوار می شدم دیوار می شدم شعرم تَرَک بر می داشت. عشق بازی ام با دیوارِ همسایه! چشم های دیوارکوب سرگردان بودند و عاشقم. دردم از پشت به دهانم می زد. در ویارم حرف بالا می آوردم ...

شعرم گریه کرد!

 

 

 

شعری دراز شده بر کف

پرت در هوا     میخکوب بر زمین

حروف سایه می اندازند بر شهر

شبگردها

     با منند دور از من     با منند دور از من     با منند

عکس ها گردشی سیار بر دیوار

حرف می زنند حرف می شوند     اندکی شاید شعر

جا برای شعر تنگ آمده است

دیوارهای شهر را هُل بدهید هُل بدهید هول شده ام

ضربه ها بر سرم     عشق شده ام

میهمان هایی عزیز پشت در

حروف        سیال در فضا

عشق بازی ام می کنند شعله ورم از آتشِ زمستان

کودکی در شکم دارم

ویارم دیوار     سرم سنگین     آسمانم شعر

شکمم را بسابید  کجم کنید به دیوار  بگردانیدم دور شهر

بچرخانیدم  بکوبیدم

شعرم شاید گریه کند پرشور!

Make a Free Website with Yola.