سقف آبی روی سرم
لنگر انداخته
دیوارها
دور سرم ضلع می زایند گرد می گردند
و من
تکه
تکه
پخش
گیج می زنم
این زمین
به پاهایم پیچیده
حروف بیگانه انگشت در حلق ام کرده اند
آنقدر نازک شده ام
از دروازه ی سوزنی شهر رد شوم
بالا بیاورم
خیانت خدا در سرزمین من
از تنِ تن ها بالا رفته است
که مدام بخارند تن ها
ـ حالا اینطرف تند تند ثبت
کسی از قلم نیافتاده باشد ـ
برای خانه ام یک آسمان جنازه
چشم روشنی بارانده اند
عشق من کلید طلایی ست
در هر قفلی بچرخد
به اعتبار تو با شماره ی معکوس
وارد می شوم
ولی تکلیف این تنِ تنگ چه می شود
که در دامنِ نت
آب رفته است